رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
اجازه هست كه قلـبمو برات چراغونی كنم؟
پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی كنم؟
اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟
روزی هزار و صـد دفه بگم كه میمیرم برات؟
اجازه میدی كه بـگم حرف ترانه هام تویی؟
دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟
اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟
تو رویاهــای صورتیم ، خودم رو با تو ببینم
اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟
بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟
اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟
چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره
اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟
پیش زمین و آسمــون واسه تو دست تكون بدم؟
اجازه میدی كه فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟
هر چی كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟
اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟
هر اسمی جز اسم خودم ، دیـگه فراموشت بشه؟
اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم میگم
با تو به آسمون میرم ، با تـــــــــــــو یه آدم دیگم
اجازه میدی كه بگم ، من مال تـــــــو، تو مال من؟
من از تو خواهش می كنم كه زیر وعـــده هات نزن
اجـــــــازه تـــو دست تـــو ، اجازه من دست تـو
خنده من خنـــــــده تو ، شكست من شكست تـو
ديگه دوست ندارم
قلب منو شکستي تو
خواستي بري عيبي نداره
ماه ميشينه به جاي تو
يه روز تو رو مي خواستمت
مي خنديدم با لب تو
خشکيده خنده رو لبم
گريه شدم به پاي تو
هر روز با يک شاخه ي گل
مي اومدم سراغ تو
پرپر مي کردي دلمو
جز گل نگفتم باز به تو
ديگه بهم دروغ نگو
نداره رنگ حناي تو
آسمونم بياد زمين
دست نمي دم به دست تو
با تو چه زندگي هايي که تو رويا هام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی گذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو روبردم
دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم
دارم از تو مينويسم که نگي دوست ندارم
از تو که با يک نگاهت زيرو روشد روزگارمدارم از تو مينويسم
موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن
کسي رو جز تو نداشتم اسمي جز تو نمیزاشتم
من تمام قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون ازغصه توست
با تو چه زندگي هاي که تو رويا هام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمي گذاشتم
حتي من به آرزوهات تو رو آخر ميرسوندم
مي رسيدي تو من اما آرزو به دل ميموندم
هي ميخواستم که بگم که بدوني حالمو
اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو
توي گفتن و نگفتن از چه روزهایي گذشتم
اينقدر رفتمو رفتم که هنوز هم بر نگشتم
من تموم قصه هام غصه توست اگر غمگينه اون از غصه توست
هر چي شعرعاشقانه هست من براي تو نوشتم
به جهنم سوختم اما مينوشتم تو بهشتم
اگه عاشقانه گفتم عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسي حادث شه
از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو می کنم
که کاش برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم
می خواهم سر رو شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه کم نشوم
تو مرا به دیار محبت ها بردی و صادقانه دوسـتم داشتي
پس بیا و باز در این راه تلاش کن اگر طاقت اشک هایم را نداری
در راه عشقی پاک تر و صادقانه تر زیرا من و تو ما شده ایم
پس نگذار روزگار بی رحم دل هایی که از هم جدا نشدنی است
را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان
خوشبختي ها روانه كردم چه شب هايي كه تا سحر به يادت
با گونه های خیس از دلتنگی هابه سر بردمچه روز ها با خاطراتت
نفس کشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من
مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم
وقتی رفتی آفتاب ها در
نگاهم کوچک شدند
کوچکتر از ذره هایی که به چشم آیند
وقتی رفتی گلدان ها سکوت کردند
و شکوفه ها لبخند بر زمین ریختند
وقتی رفتی تقویم تو جیبی من
روزها رو گم کرد
شب نا گهان آمد
وخودکارم را به رنگ خود در آورد
و فقط از اندوه و سیاهی ای
که در پیراهنم رخنه کرده بود
می توان بنویسم
من تو را از رویاهایم بیشتر دوست دارم
تو را از شعر های نانوشته ام
از آرزو های بر زبان نیامده ام
و از عشق های آرام کودکی
بیشتر دوست دارم
تو را از رود ساخته بودند
و تو رو از نور و نوازش و نسیم ساخته بودند .
اگه تو مال من بودی ماه از چشات طلوع می کرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع می کرد
اگه تو مال من بودی کلاغ به خونش می رسید
مجنون به داد اون دل زرد و دیوونش می رسید
اگه تو مال من بودی همه خبردار می شدن
ترانه های عاشقی رو سرم آوار می شدن
اگه تو مال من بودی قدم رو پاییز می زدیم
پاییز می فهمید که ماها زبونشو خوب بلدیم
اگه تو مال من بودی انقد غریب نمی شدم
من چی می خواستم از خدا دیگه اگه پیشت بودم
اگه تو مال من بودی دور خوشی نرده نبود
دل من اون آواره ای که شبا می گرده نبود
اگه تو مال من بودی چشام به چشمات شک نداشت
تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترک نداشت
اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت می شد
قصه ی عشق ما دو تا عبرت سرنوشت می شد
اگه تو مال من بودی می بردمت یه جای دور
یه جایی که تو دیده نشی نباشه حتی کمی نور
اگه تو مال من بودی می ذاشتمت روی چشام
بارون می خواستی می بارید ابر سفید گریه هام
اگه تو مال من بودی برگا تو پاییز نمی ریخت
شمعی که پروانه داره اشک غم انگیز نمی ریخت
اگه تو مال من بودی قفس دیگه اسیر نداشت
آدما دارا می شدن دنیا دیگه فقیر نداشت
اگه تو مال من بودی خیال نمی کنم باشی
پس می رم و می کِشمت پیش خودم تو نقاشی
با هیاهوی نگاهت آشنا کردی مرا
همدم فریاد های بی صدا کردی مرا
یک شب از سوی باران آمدی همچون نسیم
یک شبی هم عاقبت با غم رها کردی مرا
می شدم با چشم هایت هم سخن هر شب ولی
عاقبت از چشم هایت هم جدا کردی مرا
دیده بودم یک نفر در جاده ای ره می سپرد
رفتی و تک عابران این جاده ها کردی مرا
بعد تو من ماندم و یک جاده ی بی انتها
هان ببین آواره ی این ناکجا کردی مرا
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
غم من مایه ی آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله ی راز آید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید
سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گرد به در دیگر
جانم آن گمشده را جوید
ز این همه کوشش بی حاصل
عقل سر گشته به من گوید
زن بد بخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که می گوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
می روم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
شمع ای شمع چه می خندی؟
به شب تیره ی خاموشم
بخدا مردم از این حسرت
که چرا نیست در آغوشم


